حکایت درس خوندن !!!

( با تشکر از نیلو.72 عزیز کاربر سایت نودهشتیا ... من خودمم اونجا عضوم به اسم SUMMER G!RL حتما بیاین عضو بشین خیلییییی سایت باحالیه ! ) 

روز قبل امتحان:

من

بابا
لای لای لای لالالای لای لای لای لالالای لای لای لای لالالالای دختر احمد آباد تو عروس بندری ای گل ناز شمشاد تو عروس بندری


برادر بزرگترحبیبی بیبی بیبی عینا حبیبی بیبی بیبی عینا


برادر کوچکتر




مادر و خواهر کوچکتربوخوره دخملم چاق شه بوخوره بوخوره اورین یوهووووووووووو

من تورو خدا سرو صدا نکنین


برادر بزرگترتو درستو بخون کار بما نداشته باش

زنگ خونه:دینگ دینگ


مهموناسلام سلام سلام

پسرعمه
تق تق تتق تق

من



پدربزرگمحمود محمود یه بندری برقص برامون


منخدایااااااااااااااااااا

ساعت 10 شب بالاخره مهمونا رفتن:

من
خدایا هیچی نخوندم


مامان باباپدر جان عجب بیریکی میومد خدا وکیلی هاها هاها


برادر کوچکتربیا بیرون از دست شویی میخوام دهنمو بشورم آخه اونجا جای درس خوندنه؟

منخدایااااااا

ساعت12 شب

بابابچه ها وقته خوابه دیگه چراغا خاموش بگیرید بخوابید

مامانمرد چراغ حیاطم ببند

من

من


فردا
مثلا گفتم حسابی درس میخونم نمرم خوب شه حالا هیچی حالیم نیس باید به فکر پاس کردن باشم

بعد امتحان

منهوم بدرد مردن میخورم

روز کارنامه

بابااین چیه ها؟!این چیه؟جواب بده پدر سوخته این چه نمره ایه؟10هم شد نمره؟؟؟

منبخدا من خواستم بخونم شما ها مگه گذاشتین از یه طرف مهمون اومد از یه طرف سروصدا شبم که چراغارو بستین

مامانچی داری میگی ورپریده؟واسه ما دلیلو برهان نیار تنبل براچی درس نخوندی؟ها؟؟!!!

برادر کوچکترتنبل

برادر بزرگتراین همه مامان بابا خرجت میکنن آخرش هیچی نمیشی!


خواهر کوچیکتربدبخت

من

 

/ 48 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرنوش

وای خدا خیلی باحال بود..

alispeed

[خنده] اره !! چه جوووووووورم !!! [نیشخند]

marjan

سلام.خیلی باحال بود.وبلاگ خیلی جالبی داری.من لینکت کردم البته بااجازت.خوشحال میشم لینکم کنی وبهم سربزنی.[گل]

نازی

هههههههه خیلی قشنگ و دقیق بووود[لبخند]

ارش

دقیقا درست گفتی عزیزم

anjell

کاملا دقیق بود خونه ما هم اینطوری با این تفاوت که من دوم دبیرستانی اونم تو مدارس سمپاد که معلم یه جو درک وانصاف نداره با دو تا داداش کوچیک یکی 15 آذر رفت تو 3سال اون یکی اول ابتدایی(وای خدا این قدر کلمه بخش میکنه و صدای حروف را میکشه میمرم) واینکه مامانم درس داره بازی با اینا با منه ویا میریم مهمونی(بگی نمیام میگن اوا زشته پاشو یه ساعته میاییم میریم 2نصفه شب پا میشن برگردن).میرسیم خونه مامان دلسوزم میگه چراغا را خاموش کن بچه ها با چراغ روشن نمیخوابن. وتفاوت دیگه من رشته ریاضیم واختصاصیا حله.میمونه عمومی که با بیگاری کشیدن از مغز یه16 میگیریم. ای ول قشنگ بود. ببخش من خیلی فک زدم

ساسان

من این پست رو کپی کردم راضی باش